تبليغاتX
من ونی نی ارزوهام

من ونی نی ارزوهام

خاطرات من نی نی کوچولوم

دوباره اغازمیکنم ٍٍازتونوشتن را دوباره میخوام بنویسم ازتو وبزرگ شدنات .

اقاسورنای من حالا حدودا یکسال ویازده ماهشه وحسابی شیرین زبون ومرد شده.خیلی شیطون وبلاست.ازدستش نمیتونم نهدرس بخونم ونه به کارای خونه درست برسم بعضی روزا احساس میکنم درمقابلش کم میارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:48 توسط پروین |

امروزماماني ميخوادفقط واسه تو بنويسه. ميخوام واست بنويسم كه دنياي مني،ميخوام واست بنويسم كه چطورهرروز منوعاشقترميكني.ميخوام ازشيرين كاريهات سلام بگم. جوجوكوچولوي من توالان دقيقا9ماه وده روزته،وارد ماه دهم زندگيت شدي و خيلي مونده تابتوني اينا رابخوني،نميدونم اون روز كه تو وبلاگتو ميخوني من زنده ام يا نه ولي ارزو ميكنم كه تو شاد سالم وخوشبخت باشي. ماماني ديگه اينقد بهت عادت كردمكه حتي وقتي خوابي دلتنگت ميشم. كوچولك من ديگه منو به اسم مام ميشناسي، چهاردستو پا مياي پاهامو ميگيري بلند ميشي وميگي مام،يعني مامان بغلم كن .وقتي شير ميخواي قشنگ اشاره ميكني مم مم،ماماني توخيلي بزرگ شدي ديگه داري حسابي شكل مردا ميشي.دوتا دندون بالائيت خيلي بانمكت كرده. عشق مامان عاشق قيسيه مامي ديروز اينو كشف كرد. حالا به راحتي لبه مبلو ميگيري وپاپا ميكني. شيرين كاريهات روز به روزبيشترميشه مامي هم عاشقتر. هرجاي خونه منو گم كني مثله يه موش كوچولو چهاردست وپاتند تند ميري تواشپزخونه،نميد ونم تو بااين سن كمت چطورمتوجه شدي كه مامي همه عمرش تواشپزخونه است. ني ني كوچولوي من بد جوري سرماخوردي همش عطسه ميكني. دنياي كوچولوي من ماماني اين ترم ثبت نام كرده نميد ونم تووروجك ميزاري من درس بخونم يانه؟ الان توخواب نازي مثل يه فرشته پاك،وقتي ميخوابي خونه خيلي سوت وكورميشه. توهم من وباباراخيلي دوست داري مابه هم محتاجيم مثله يك خسته به خواب مثله يك تشنه به اب .... مااااابه هم محتاجيم

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 18:21 توسط پروین |

سلاااااااااااااام كوچولوي من ديگه براخودت مردي شدي ومن وباباديگه داريم كم كم باورميكنيم كه داري بزرگ ميشي.ديگه كامل ماراميشناسي ودوستمون داري.د ستاتودرازميكني كه بغلم كني.باديدنمون لبخند ميزني وبانگاه مهربونت به ماميگي كه توهم مارو دوست داري.عزيزكم نميدونم حس مادري چيه كه منواينهمه تغييردادمني كه حوصله هيچ كاري رونداشتم حالاازكاركردن واسه توخسته كه نميشم هيچ سرزنده ترهم هستم.دنياي من توزيباترين حس دنيا رابه من دادي حس شيرين مادري.حسي كه لبخندي ابدي رولبهام گذاشت وزنده بودن وزندگي كردن رابارديگه به من ياد اورشدچطوري بگم مد يونتم.مديون توبه خاطراومدن وموند نت ومد يون بزرگ بخشاينده هستي به خاطربخشيدن تو به من……دوستتتتتتتتتتت داااااااارم سرداركوچولوسورناي خودم توسهم مني مال مني هرچندهنوزهم باورنميكنم.هنوزهم وقتي مهموني مياد خونه وميخواد بره ميترسم توراباخودش ببره ميترسم تومال من نبوده باشي ومن خواب ميديم اما وقتي ازدر ميره بيرون وتو توي خونه بااون چشمان سياهت نگاهم ميكني تابه من بفهموني كه هيچ كس نميتونه ماراازهم جداكنه وتوتاابد مال من سهم من وبراي مني و بالبخند پاكت به كودكي هايم به ترس بيهوده ام ميخندي اون وقتست كه باورميكنم داشتنت را….. اتفاقات جالب اين چند ماه: 1.سورنا مم ميخورد(غذاهائي كه سرداركوچولوميخوره سريلاك.سوپ واب سيب وشيرموز بافرني وچندتاپوره ميوه) 2.سورناروشكم ميخوابه (اما به جاي سينه خيزروبه عقب ميره خوبپسرم مثل رانندگي باباش دنده عقبش خوبه) 3.سورناحرف ميزنه(كلمه هائي كه سورنا ميگه شامل بابا(هرچندصدسال يه بار)مم مم وقتي سيرشده وغذانميخواد دددد.كاكاكاكا.اقا 3.چندروزپيش براسورناپارك پادي خريديم اما اين كوچول خان زبل فقط چنددقيقه حاضره توش بشينه وبعدمنگ منگ وجيغ ودادكه اهاي يكي بيادمنوازاين تنهائي نجات بده كه بد درد يه!اخه ميدونين چيه اين سرداركوچولوي مافوق العاده اجتمائيه حتمابايد دوروبرش شلوغ باشه.پريشب پسرخاله شوهرم باخانومش اومدن خونه موقعي كه زنگ زدن بابائي سورنارابغل كردرفت درو بازكنه همين كه درو بازكردسورنا خودشوانداخت توبغل خانومه وهمچي ذوق وشوق ميكرد انگارصدساله ميشناسد ش حالااولين باره اينا روميديدا.بازم خوبه پسرم خوش سليقه است وباخوشگلا ميپره وخيال مامي روراحت كرد كه پسرش زن خوبي ميگره . 4.سورناعاشق پريزبرقٍ،سيم ازبرق گرفته تاانتن و....،پنكه ايستاده(باديدن پنكه يهوميزنه زيرخنده) ديگه نميشه بيشترنوشت كوچولوداره بيدارميشه باااااااااي

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط پروین |

سلام سلا مي دوباره به همه دوستان خوب وبلاگي ؛ بالاخره بعد از مدتها كمي سرم خلوت شد و تونستم يه سر به وبلاگ بزنم آخه دلم خيلي براي وبلاگم تنگ شده بود،اما حالا كه اومدم كلي خبر داغ براتون دارم. از ني ني كوچولو كه بالاخره اسمش سورنا شد و حالا هم پنج ماهه شده و از حس شيرين مادر شدن و دردسرهاي شيرينش. سورنا كوچولوي من در نوزدهم نه هشتادوشش به دنيا اومد و با آمدنش دنياي مامانش رو رنگين كرد. اصلا باور نمي كردم كه حس مادري همچين حسي باشه و ديدم كه بين شنيدن و ديدن چقدر فاصله است و از همين جا به همه اونهايي كه هنوز مامان نشدن مي گم كه برين زود مامان بشين. كه واقعا در كنار تمام خستگيهاش زيبايي خاصي رو بهتون ميده ؛ زيبايي كه در هيچ جا وهيچ چيز ديگه اي نمي تونين پيداش كنين. سورنا با اومدنش به زندگي ما لطف خاصي بخشيده و زندگيمون رو واقعا شيرين كرده. وقتي كه توي بغلمه و وقتي كه شير مي خوره و وقتي كه با اون چشماي قشنگش بهم زل مي زنه و با اون لباي غنچه ايش آغون و بوو رو مي گه احساس مي كنم بهشت همينجاست و من هم يكي از بهشتيانم و خوشبخت ترين زن دنيام چرا كه خداوند مرا لايق مادري دونست. و از همين جا با تمام وجود براي اونهايي كه آرزوي مادر شدن رو دارن دعا مي كنم كه خداوند اين لطف بزرگ رو به اونها هم بكنه. و يه پيامك كوچولو براشون دارم و اينه كه هرچي تلاش بكنن براي بدست آوردنش كمه و ارزششو داره و با يه لبخندش همه اين سختي ها يادتون مي ره. دلم مي خواد برم يه جايي داد بزنم كه تمام دنيا صدامو بشنوه و داد بزنم كه سورنا سورنا سورنا دوستت دارم. شرحي مختصرازتولدسورنا تاكنون: سورنابعدازتولد8روزبه دليل زردي وعفونت ريه بستري بود،واي كه چه روزاي سختي بود. بعدش هم گرفتار فتق نافي وكوليك وسرماخوردگي شديدوخلاصه همه چيزهاي مخصوص ني ني ها،تازگيها هم كه گرفتارختنه اش بوديم.فكركنم چندمدت ديگه هم بايدگرفتاردندون دراوردنش بشيم،خوب بچه داريه وهمين دردسرا.ديگه بيشترنميتونم بنويسم چون فسقلي داره نق نق ميكنه،فعلا تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:14 توسط پروین |

بارها و بارها نوشتم

 

 

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو

 

  برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني:

 

 در زندگي

 

 ام فقط تو را دارم

 

که بخواني تا بداني


تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط

 

 

تويي

 

که بخواني تا بداني

  
برايم همچون آب براي گل

 

 برايت مينويسم که بخواني و بداني

 

من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به

 

 

آرامش رسيده ام

 

آسان از دست نخواهم داد


مينويسم تا بداني

 

وقتي آمدي پاييز بود

 

با آمدنت پاييز را بهار کردي

 

زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و

 

نه زمستان را

 

 

 نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود

 

نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و

باز هم پاييز  بماند

 

 تو را به دل بهاريت قسم

 

بمان و فصل ها را بهم نريز

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 9:6 توسط پروین |